آه ...
گفته بودم که همه ی هوای منی!
گرچه تو ناگزیر گریز از منی،
میخوانمت هر دم...
به دلم راه زده .
بگذار بروم به راه
غرق در باور خویش
که در این حوالی هم روشنی پیدا نیست !!
هوالمعشوق

نفسی ندارم ...
بعد از این
پلک هایم را می بندم
گورم را کنده اند
در
قسمت هیچم از داشته هایم!
نگاهی که غم دارد و
دستانی که می لرزند و
پاهایی که نمی روند
از اتاقی که تاریک است و...
تو چقدر نیستی !!!
.

تا کجا
این بازی مضحک ، که خنده ای از آن بر نمی آید
ادامه دارد؟!
شبیه بازی گرگ و گله است ،
گرگ های معتاد حمله
میش های بی پناه گله ای که چوپان گم کرده !
می ترسم !
می ترسم علف های هرزه با مزاج بره ها بد،
جور شوند.
گرگی پشت مرتع می دمد در فولود ،
نوایی از سراب زندگی .
"می ترسم"
زنگوله ها صدای زوزه می دهند !
دیگر ،شب ها با شمردن میش ها کسی نمی خوابد !
با چشم ها ی باز،" کابوس دریده گی شان می بینند!!!"
از دیروز که پشت نیمکت چوبی زمان
یکبند گوش هایش را پچ پچ های پوچ گرفت
پیچ و تاب های بی امان
کج کرد نگاهش را ،
و
جای نقطه سر خط
قلب و تیر و کمان کشید
دایره ای
تا...
امروز، در بند خطی بی پایان
سالنامه ای پر از افسوس
افقهای مردود .
پشت راه حسرت ،مرگ را می بیند شبیه
نقطه
سر خط!!!
"مه ناز ،
1385 "دل من اگر نشکند ، پس چگونه درک خواهد شد ؟
.
لذت نغمه ی آزادی است ،
اما آزادی نیست .
لذت، شکوفایی امیال شماست ،
اما میوه ی آنها نیست .
ژرفایی است که به بلندا می خواند ،
اما نه ژرف است ،نه بلند .
قفسی است که بال در آورده است،
اما فضایی بسته و بی وزن نیست .
آری ،به یقین ، لذت نغمه ی آزادی است .
.
آرزو می کنم که شما آن را با تمامی دل خویش بسرایید .
لیک نمی خواهم در این نغمه ، دل خویش را ببازید.!
"جبران خلیل جبران " ![]()
بعد از رفتنت ،
.
زن، سر خورد از مجموع حس یک تن
و شکست....!!!
ممکن است با فصل ها تغییر کنیم ،
اما فصل ها ما را تغییر نخواهند داد !!!
.
.
هنگامی که سیبی را به دندان می گزید ،
در دل خویش به او بگویید:
"دانه های تو درتن من خواهند زیست ،
و شکوفه های فردای تو در قلب من خواهند شکفت،
و عطر تو نفس من خواهد بود ،
و ما با هم ،
فصل در پی فصل،
به پایکوبی خواهیم پرداخت."
"جبران خلیل جبران"
رسیدن بهار زیبا بر شما مبارک.
آرزو می کنم سالی، زیبا ،پر از سلامتی و نشاط داشته باشید...
امشب
دوباره تو
دیده
شنیده
و، خوانده می شوی
از تمام تنم!!!


